پرش به محتوا

گلگیر سمت چپ خاور خودم

14/09/2010

Wish

دوست داشتم راننده ی خاور بودم ، می دادم پشت گلگیر ماشینم با خط خوش این شعر از شاعر شیرین سخن رو بنویسن :

درویش مکن ناله ز شمشیر احبّا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

یک مصرع روی گلگیر سمت راست ، یک مصرع روی گلگیر سمت چپ . کلمه ی درویش رو هم می گفتم همچین بولد بنویسن که بخوره تو چشم . که یعنی ما هم درویشیم . کی تا حالا بابت ادعا از کسی مجوز و اعتبار نامه خواسته ؟

کابوس شماره 6

خواب دیدم من و دو نفر دیگه تو یک جاده ی کوهستانی قدم می زنیم . جای خوش منظره ای بودیم ، جایی که شبیه بدخشان بود . رسیدیم به یک رستوران کوهستانی . غذا خورده بودیم اما غذایی که مشتری هاش می خورد ناونقدر خوش عطر و بو بود که هوس کردیم دوباره غذا بخوریم . غذایی که سفارش دادیم کباب ماهی قزل آلا بود . هنوز غذای کوفتی مون آماده نشده بود که دیدیم دسته ی راهزن ها از کوه سرازیر شدن سمت قهوه خونه . من که می دونستم چقدر این راهزن های پدر سوخته سنگدل و بی رحمن دویدم سمت کوه . تو دلم گفتم پس همسفرهام چی ؟ برگشتم دیدم اونها هم دارن دنبالم می دون . رسیدم به کوه . هیچ راهی برای فرار نبود . انگار کوه سگ مصب ته دنیا بود . راهزن ها رسیدن و دوره مون کردن . انگار چیز با ارزشی همراهمون بود که می خواستن ازمون بگیرن . بعد راهزن ها با یکی از همسفرهامون آشنا ( یا همشهری ) از آب در اومدن و قول دادن ما رو نکشن . یکهو انگار که چند روز گذشته ، دیدیم هنوز توی بدخشان سرگردونیم و کل منطقه افتاده دست راهزن های پدر سوخته . کم کم دیدم بعضی از این راهزن ها تحت تأثیر فرهنگ و اندیشه ی ما قرار گرفته ن . به طور مشخص یکی از اونها از گذشته ی خودش پشیمون شده بود و هی از ما سوال می پرسید . تو دلم گفتم : ریزش نیروهای راهزن شروع شده ، همین جور پیش بره کسی براشون نمی مونه . داریم شکست شون می دیم …

دو دو تا ؟

انگار هرچی بصیرت بالاتر بره ریاضیات آدم ضعیف تر میشه . تیتر اول روزنامه ی جوان ، شیپور بد آواز سپاه پاسداران ، یکی دو هفته ی پیش این عبارت بود :

بدهی تریلیاردی ارتش آمریکا

در دانش ریاضیات ، هر هزار میلیون می شود یک بیلیون که در کشور ما به اون میلیارد هم میگن . هر هزار میلیارد هم می شود یک تریلیون . اما تمام زیر و روی دانش ریاضیات رو هم به هم بزنید عددی به اسم تریلیارد پیدا نمی کنید . عبارت تریلیارد یک کلم هی ساختگی و بی معنیه در زبان محاوره . اما این که چطور یک چنین عبارتی از تیتر اصلی یک روزنامه سر در میاره ، برمی گرده به سطح سواد و فهم منتشر کنندگان اون روزنامه .
البته این قصه سر دراز داره . خبرگزاری فارس هم در خبری درمورد تعطیلی نمایندگی فروش محصولات اوریف لیم در ایران ، سود 5 میلیون یورویی این شرکت در ایران رو 5 میلیارد یورو اعلام کرد ! و به همین ترتیب بود که جنتی جوک کمک یک میلیارد دلاری پادشاه عربستان به سران جنبش دموکراسی خواهی مردم ایران رو اعلام کرد و البته بعد از اون وزیر اینفو هم روی دست جنتی بلند شد و گفت رقم دقیق 17 میلیارد دلار بوده ، نه یک میلیارد .
از سه حال خارج نیست ، اینا یا ارزش دلار رو نمی فهمن ، یا از ترن اور (turn over ) اقتصاد جهانی تصور درستی ندارن ، یا نمی دونن میلیارد چند تا صفر داره .

رنج باغبانی ام

07/09/2010

پریروز تصمیم گرفتم محض عبرت سایرین ، کابوس هام رو تو این صفحه بنویسم . دو سه ساعت بعد تو روزنامه خوندم از چهارشنبه ی این هفته ، پردیس سینمایی ملت هر شب ساعت ده و نیم ، فیلم هامون رو نمایش میده .

فیلم هامون شرح کابوس های مردی بود که » ریده بودن به قلبش » . ما سالها پیش سعادت این رو داشتیم که هامون رو توی سالن سینما ببینیم . دیدن این فیلم برای نسل جدید لازمه . لازمه این فیلم رو ببینن و بدونن ما هم زمانی هنر سینما داشتیم . شاید باور کردنش سخت باشه اما روزگاری فیلم های ایرانی چرت نامدارترین جشنواره های سینمایی رو پاره می کردن . نسل جدید اسم سینماگران جهانی این کشور رو فقط موقع بازداشت یا احضار به دادگاه انقلاب یا لغو ملاقات با خانواده یا قطع سیم تلفن بند یا حداکثر موقع آزادی شنیده . نسل جدید باید هامون رو ببینه تا بدونه همیشه سالن های سینمای ما فیلم هایی مثل » یک جیب پر پول » یا » لج و لجبازی » رو نمایش نمی داده ن . بچه های ما باید بدونن این کساشیر متحرک که روی پرده ی سینماهاست حاصل بصیرت ولایت مدار شمقدری و کلهر و بقیه ی عمله جات هنری دولت کودتاست . بصیرتی که احمد پورمخبر رو رنگ می کنه و جای بیگ ایمانوردی جا می زنه تا یادمون بمونه :

» اینها با فحشا مخالف نیستند ، با سینما مخالفند . «

می گفتم ، تصمیم گرفتم کابوس هام رو بنویسم . قدیم ترها گهگاه کابوس هم می دیدم . شاید هفته ای یک نوبت . اما اخیرا گهگاه تبدیل شده به گاه گاه به قول اون ترکه . حالا تقریبا شبی دو سه نوبت کابوس می بینم . سعی می کنم اون هایی رو که بامزه تر هستن به خاطر بسپرم تا بنویسم شون .

کابوس شماره 1

خواب دیدم پشت میز کارم خوابم برده . آقای رییس اومده بالای سرم و میگه : این که بازم کار نمی کنه ؟ بعد هم تلفن رو برداشته و زنگ می زنه به دوست مشترک مون . من سعی می کنم از خواب بیدار شم اما نمی تونم . می خوام بلند شم بهش بگم من که خواب نیستم ؟ دارم می بینمت ، صداتو می شنوم ، اما نمی تونم بلند شم . آقای رییس پشت تلفن به دوست مشترک مون میگه : این پسره بازم خوابه . نمی دونم باهاش چی کار کنم ؟ بعد بلافاصله میگه : می دونم باهاش چی کار کنم …

کابوس شماره 2

خواب می بینم من و آقای رییس و همکار بغل دستی توی یک دفتر شیک توی جایی شبیه منهتن دور یک میز نشستیم . دفتر کارمون توی منهتنه اما بیرون پنجره ، شهر زیر پامون تهرانه . من رو به پنجره نشسته م و آقای رییس و همکار بغل دستی رو به من . یکهو می بینم تهران داره می لرزه . از جام بلند میشم و می دوم سمت در . میگم پا شید زلزله شده . همکار بغل دستی بهم می خنده و میگه کدوم زلزله ؟ حوصله ندارم جوابشو بدم . موقع بیرون رفتن از در منهتن هم شروع می کنه به لرزیدن . تو دلم به همکار بغل دستی می خندم .

کابوس شماره 3

( این کابوس رو بارها دیده م ) خواب می بینم می خوام سیگار بکشم اما کبریت یا فندک ندارم . به همین خاطر افسرده م . بعد یکهو از یک جایی یک کبریت میاد تو دستم . سیگار رو روشن می کنم و بهش پک می زنم اما دودی توی حفره ی تنم سرازیر نمیشه . محکم تر پک می زنم اما انگار نه انگار . هر بار محکم تر از دفعه ی بعد پک می زنم تا شاید یک سر سوزن دود بیاد تو مغزم اما بی فایده ست . بالاخره انقدر این پک زدن ها محکم میشه که از خواب می پرم .

کابوس شماره 4

خواب دیدم داریم از دست مأمورین یگان ویژه فرار می کنیم . من بودم و یک مشت آدمی که نمی شناختم شون . یک جایی شبیه گراند کانیون بودیم . یک نفس می دویدیم . عین رود رانر که از دست کایوت فرار می کنه . از پشت هر صخره و تپه ماهوری یک مشت مأمور یگان ویژه می ریختن بیرون و با باتوم دنبال مون می کردن . بعد یکهو دیدم از یک قطار آویزونم و سعی می کنم سوارش بشم تا از دست نینجاها فرار کنم . اما یکهو از هر پنجره ی قطار چند تا مأمور سیاه سوخت هی نتراشیده ی نخراشیده سر بیرون کردن تا با باتوم منو بزنن . تصمیم گرفتم مثل ایندیانا جونز برم رو سقف قطار تا از دست شون فرار کنم . اما از یک جای دیگه سر در آوردم . از اینجا به بعدشو یادم نمیاد اما یادمه وقتی از خواب بیدار شدم نفسم نسیه بالا می اومد .

کابوس شماره 5

خواب دیدم یکی که یادم نیست کی بود داره برام یک استکان شراب می ریزه . رنگش سبز سبز بود . انگار شراب سیب سبز بود . تو خواب فکر می کردم این اولین باره که لب به الکل می زنم . با خودم گفتم این تنها گناهیه که مرتکب نشده م . با خودم گفتم بعد از این چی میشه ؟ با خودم گفتم این یکی بزرگتر از گناهان قبلیم نیست . با خودم گفتم آب از سرم گذشته . همه ی این با خودم گفتن ها یک چشم به هم زدن طول کشید که استکان پر شد . استکان رو تا ته سر کشیدم . ته استکان لرت شراب ته نشسته بود . سعی کردم اونها رو از دهنم بیرون بیارم . احساس کردم تکه های پوست سیب هم توی استکان بوده ن . پوست و هسته های سیب رو پوف می کردم بیرون اما تموم نمی شدن . احساس کردم تمام دهنم پر شده از هسته و پوست سیب . از خواب بیدار شدم ، یک کم به مغزم فشار آوردم تا فهمیدم خواب می دیده م . یادم اومد سالها پیش این آخرین گناه رو هم مرتکب شده م .

شمایی که شما نباشی …

04/09/2010

هفته نامه ی شما ( شهدای موتلفه ی اسلامی ) در شماره ی اخیر خودش ، در نوشتاری از مردم و مسوولین درخواست کرده هرچه سریع تر به کمک » استاد » علیرضا افتخاری بشتابن و نگذارن علیرضا افتخاری مورد اشاره به سرنوشت حسین رضازاده و محسن سوریان ( بعد از حمایت از احمدی نژاد ) دچار بشه . همچنان که احتمالا می دونید علیرضا افتخاری ( سنتی خون سابق و خواننده ی ترانه های دامبولی کسم فعلی ) در مراسمی که از قضا احمدی نژاد هم در اون حضور داشته ، جهت لب زدن روی صدای خودش دعوت شده بوده ( یحتمل می دونید افتخاری مورد اشاره به دلایل فنی ، توانایی خوندن آواز در جایی به جز استودیو و زیر دوش حموم رو نداره ، به همین دلیل تا به حال نتونسته یک کنسرت واقعی برگزار کنه ) خلاصه اون بی هنر و این بی هنر پای تریبون با هم روبرو شده ن و مصافحه و معانقه کرده ن و از لب و لوچه ی همدیگه بهره های معنوی برده ن . اما اون چیزی که ارگان حزب موتلفه رو به درستی به وحشت انداخته ، نه لکه دار شدن حیثیت نداشته ی یک خواننده ی بی سواد و خال تور ، که قدرت پدیده ایه به نام » افکار عمومی » . چیزی که به قول شمای مورد اشاره ( منظورم شما نیستید ، مجله ی موتلفه رو میگم با اون اسم احمقانه ش ) امثال رضازاده و سوریان رو با خاک یکسان کرده ، واکنش ضربتی افکار عمومیه در برابر رفتارهای ضد مردمی و معاملات سراسر زیان افراد وامونده و دولت کودتا . در این معامله ، دولت کودتا سعی می کنه ماهیت غیر قانونی و غیر مردمی خودش رو با کسب تأیید از جانب یک وزنه بردار دوپینگی یا یک کشتی گیر مگس وزن و مگس مغز یا یک خواننده ی بی سواد یا یک ستاره ی فراموش شده ی سینما پنهان کنه و از گرفتن عکس یادگاری با اونها مشروعیت بگیره . در مقابل هم به اونها امتیازات اقتصادی اعطا می کنه یا پرونده های قضایی مالی یا اخلاقی اونها رو ماله کشی می کنه . طبیعیه که وقتی افکار عمومی نسبت به این تحرکات واکنش نشون میده و هزینه ی مشارکت در این معاملات غیر انسانی رو برای طرف دوم بالا می بره ، امکان وقوع موارد مشابه در آینده کمتر میشه . در شرایطی که حکومت با ریزش بی سابقه و وحشتناک طرفداران صدیق و نیروهای وفادار خودش روبرو شده و پیشکسوتان انقلاب و رزمندگان سابق و بازماندگان شهدا و مجروحان جنگ در صف اول مخالفان حکومت جبهه گرفته ن ، گرفتن عکس یادگاری در کنار چهره های شناخته شده ترفند تازه ی سران حکومته تا شاید چهره ی لگدمال شده ی اونها در اذهان ترمیم بشه . احتمالا صعود سراسری هنر فروشان بی هنر تلویزیون ضرغامی رو از ارتفاعات بیت رهبری در یکی دو ماه پیش به خاطر دارید . یادم میاد یکی دو سال پیش تعدادی از نمایش پیشه های تلویزیون در تعدادی محدودتر شرفیاب شده بودن خدمت رهبر . در اون دیدار از قضا عمو پورنگ و زوج هنریش ( اون پسره ی تخم جن ) هم حضور داشتن . از اتفاقات جالب اون دیدار سراسر معنویت این بود که همون پسره ی مورد اشاره چفیه ی رهبر رو ازش یادگاری گرفت . اما دیدار پر شکوه یکی دو ماه پیش حکایت جالب تری بود . اول کار ، نقاره ی خونه ی ضرغامی با بوق و کرنا و آب و تاب و پیاز داغ و نعنا ، در گزارش های خبری متعدد ، گوشه هایی از این دیدار به یاد موندنی رو نمایش داد . هنوز چند ساعت از این اتفاق نگذشته بود که واکنش افکار عمومی طومار نمایش و نمایش گران و نمایش پیشه گان رو چنان در هم پیچید که شعبده ی مشروعیت زایی حکومت کودتا به اسباب مشروعیت زدایی تبدیل شد . نکته ی جالب توجه درمورد این دیدار این بود که اغلب شرکت کنندگان در اون برنامه ، با شبکه های مختلف بنگاه ضرغامی قرارداد داشتند و احتمالا در صورت شرکت نکردن در اون نشست صمیمانه ، از دریافت اقساط باقی مونده ی قرارداشون محروم می شدند . نکته ی دوم این که غالب حاضران در اون شوی صمیمانه ، چهره های رنگ باخته و فراموش شده ی سینما و تلویزیون بودن که جایگاه شایسته ای در همون » افکار عمومی » مورد اشاره ندارن . کافیه اسامی شناخته شده ترین چهره های حاضر در اون نمایش رو بررسی کنیم : فرج الله سلحضور ، سارق ادبی ، مردی که به خاطر سرقت ادبی به سه سال زندان محکوم شده ، به نمایندگی از خفت گیرهای ادبی و هنری ابوالقاسم طالبی ، کسی که به اعتراف خودش در دهه ی هفتاد با کمک مالی وزارت اطلاعات وقت ، هفته نامه ی سینما ویدئو رو منتشر کرده و بزرگ ترین افتخار هنریش ساخت سریالیه به نام به کجا چنین شتابان که در اون یک دیپلمات انگلیسی ، حکیمانه ترین دیالوگ تاریخ سینما رو از خودش در کرده : این سیاستمدارای انگلیسی نشسته ن تو کاخ الیزه و هی به ما دستور میدن ! پروانه ی معصومی به نمایندگی از سینمای صامت ، مجید مظفری به نمایندگی از قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا ، افسانه ی بایگان به نمایندگی از ستارگان فراموش شده ی سینمای کلاسیک ، حمید لولایی به نمایندگی از طرف ارواح بن تورپن و لویی دوفونس و برادران مارکس و سایر برو بچ کُمُدین ، حسن جوهرچی ؛ بازیگر نقش بسیجی سابق ، غارتگر بیت المال فعلی و یک مشت نمایش پیشه ی بی قدر و قیمت دیگه . فقط این وسط جای جهانگیر الماسی و عمو پورنگ خالی بود . بارها دیده م افرادی اوضاع امروز ایران رو با کشوری مثل کره ی شمالی یا عراق پیش از سال 2003 مقایسه می کنن ، بی توجه به این که عراق یا کره ی شمالی چیزی به نام افکار عمومی نداشته ن ، در این کشورها نه از مطبوعات غیر آزاد منتقد خبری هست ، نه از خبرگزاری های غیر رسمی ، نه شبکه های تلویزیونی مخالف و نه از چند صد هزار وبلاگ که تبدیل به ابزار اصلی تبادل افکار و اطلاعات بین فعالان اجتماعی شده ن . افکار عمومی سلاح قدرتمند ماست برای رسیدن به حکومت دموکراتیک . باید زیر و بم این سلاح رو بشناسیم ، باید اجزای شبکه های اجتماعی رو مورد مطالعه قرار بدیم ، باید از ابزارهای ارتباطی برای گسترش دانسته هامون استفاده کنیم ( نه این که سر موضوعات پیش پا افتاده دعوا و فحش و فحش کاری و گیس و گیس کشی راه بندازیم ) در این مورد بیشتر خواهم گفت .

تعبیر خواب مارکز

29/08/2010

خشکی می بینم … نمی بینم …

 

به مناسبت دوازدهمین سالگرد ترور اسدالله لاجوردی ، بنری رو از یک تیر چراغ برق آویزون کرده ن با این عنوان :

دیده بان انقلاب اسلامی

 هرچی فکر کردم دیدم دیده بان کسیه که توی کارتون ها از دکل کشتی میره بالا و با یک دوربین تلسکوپی دنبال خشکی می گرده . هرچی حافظه م رو زیر و رو کردم دیدم در سوابق انقلابی اسدالله لاجوردی خدمات ارزنده ی انقلابی زیادی ثبت شده ، اما بعید می دونم ایشون دیده بانی کرده باشه . یعنی از دکل کشتی بالا رفته باشه . از این گذشته ، اگر ایشون واقعا دیده بان انقلاب بوده ، تو این دوازده سالی که از مرگش می گذره وظیفه ی دیده بانی کشتی انقلاب ، همون کشتی ای که کروبی گفت کشتی نیست و قایقه ، به عهده ی کی بوده ؟ یعنی انقلاب دوازده ساله بدون دیده بان داره در دریاهای توفان زده سیر آفاق می کنه ؟

 

بدون عنوان

 

شهرداری منطقه ی دوازده بنری رو با این عنوان از یک تیر چراغ برق نزدیک چهاراه استانبول آویزون کرده :

 

کسی را تحقیر نکن ، شاید محبوب خدا باشد

 

تو دلم گفتم حالا اگر کسی محبوب خدا نباشد تکلیف چیه ؟ میشه تحقیرش کرد ؟

شهرداری مورد اشاره یک بیلبوردی هم با این عنوان زده تخت سینه ی دیوار تو خیابون ری :

 

دلی را نشکن ، شاید خانه ی خدا باشد

باز با خودم گفتم اگر دل کسی خونه ی خدا نبود میشه شکستش ؟  

 

چقدر بده که آدم سعی کنه خودش رو پشت کلمات پنهان کنه … چقدر سخته که کلمات نمی تونن چیزی رو مخفی کنن … چقدر بده که مارکز نتونست خواب خودش رو با کلمات به داستان تبدیل کنه … چقدر بده که خواب مارکز مرتب تعبیر میشه …

26/08/2010

سقوط در اعماق تاریخ

22/08/2010

همچنان که در قبل تر نوشتم ، از چندم ماه نمی دونم چی چی میلادی تا همین چند روز پیش این صفحه تعطیل بود . البته اسم ماه میلادی رو هم اشتباه نوشته بودم . در طی روزهای تعطیلی این صفحه ، اتفاقات مهمی حادث شد که هنوز هم بعد از گذشت چندین و چند روز میلادی ارزش گفتگو کردن رو دارن . در این نوشتار به بررسی یکی از این موضوعات مهم می پردازم :

اواخر ماه تیر ، در بیست و دومین سالگرد پایان جنگ خانمانسوز ایران و عراق ، تعدادی از رسانه های دولت کودتا در برنامه ای از قبل طراحی شده ، دروغ پردازی های معمول و یومیه ی خودشون رو روی جنگ ایران و عراق متمرکز کردن . در این بین از همه خوش آوازتر ، وو وو زلای دولت کودتا ، روزنامه ی ایران بود که با انتشار یک ویژه نامه مشتمل بر تعدادی مصاحبه با سرداران سپاه شکست خورده ی انقلاب ، به دروغ سازی و دروغ پردازی در موضوع جنگ همت مضاعف ورزیده بود .

نکته ی مشترک در تمام این مصاحبه ها ، متهم کردن دولت وقت به کارشکنی در تجهیز نیروهای مسلح و ممانعت از حملات کوبنده و مرگبار اونها علیه طرف عراقی بود . چند نکته ی مهم دیگه از در تحلیل های تخمی تخیلی فرماندهان جنگ در این ویژه نامه وجود داشت :

1 – همه ی مصاحبه شوندگان متفق القول معتقد بودند ایران در جنگ با عراق شکست خورده ! اونها پیروزی در این جنگ رو در گروی اشغال شهر بغداد می دونستن ، کاری که بعدها آمریکای جهانخوار موفق به انجام اون شد اما به اعتقاد علما ، روحانیون و ائمه ی جمعه ی سراسر کشور در باتلاق عراق فرو رفت . البته در این مصاحبه چیزی در این مورد گفته نشد که چقدر احتمال داشت ما هم پس از تصرف بغداد و سرنگونی حزب بعث ، در باتلاق عراق فرو بریم .

2 – مصاحبه شوندگان این ویژه نامه چنان راحت درمورد اشغال بغداد حرف می زدن که انگار نه انگار اونها بارها برای اشعال بصره اقدام کرده ن و هر بار سرشون به سنگ خورده . اونها از فجایعی مثل والفجر مقدماتی و رمضان حرفی نزده بودن و همچنین نگفته بودن اگر دولت وقت خواسته های اونها رو برآورده می کرد چند فاجعه ی دیگه مثل کربلای 4 تکرار می شد ؟

3 – حرف حساب رو در این ویژه نامه یکی از فرماندهان سابق سپاه زده بود . او با کمال وقاحت گفته بود اگر دولت وقت ، سرمایه های کشور رو صرف تأمین نیازهای اساسی مردم نکرده بود و اجازه می داد در کشور قحطی بشه !! مردم با کمال میل به جبهه ها می رفتن و تکلیف جنگ رو یکسره می کردن !

شاید پاراگراف بالا به نظرتون خنده دار بیاد اما این جوک نیست ، نقل روزنامه ی ایرانه از قول یک مقام نظامی .  به نظر می رسه » قحطی درمانی » یکی از تاکتیک های مورد علاقه ی فرماندهان سپاه برای پیروزی در جنگه .

روزنامه ی شرق امروز مصاحبه ای رو با نماینده ی ولی فقیه در سپاه انجام داده بود . به نظر می رسه این مصاحبه بیشتر با هدف ثبت احوال درونی سران حکومت در آخرین ماههای عمر اون انجام شده . مصاحبه شونده تمام سعیش رو به کار برده بود تا با آرامش و متانت به تمام سوال ها جواب بده اما نتونسته بود نفرت خودش رو از میرحسین موسوی پنهان کنه . با خودم فکر کردم میرحسین موسوی در مصاحبه ها و بیانیه هاش بارها درمورد سپاه حرف زده . بیشتر از موضع انذار و نصیحت . اما نفرتی در کلامش وجود نداره . حتی بعد از قتل خواهرزاده ش . مقایسه ی این دو دیدگاه به روشنی نشون میده برنده ی جنگی که درگیرشیم کدوم طرفه .

ادب من کجاست ؟

18/08/2010

هفتصد و خورده ای سال پیش مولانا فرمود :

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از لطف رب

اما به نظر می رسه در زمان ما امت ازخداوند توفیق بی ادبی می جویند . بی ادبی شده  سکه ی رایج روزگار . در ظاهر همه احمدی نژاد رو بابت گفتن عبارات مضحک و احمقانه ش لعنت می کنن اما به کار بردن متلک های چارواداری و لغزخونی های سخیف ، ترفند معمول من و خیلی های دیگه ست برای خندوندن اهل جمع . و البته کار از اون جایی  خراب میشه که به تکرار این عبارات عادت کنیم و در گفتگوهای جدی هم اونها رو به کار ببریم . بلایی که سر خیلی از ما اومده . ضمن این که به نظرم به کار بردن ضرب المثل های عادی هم در جای نامناسب می تونه بسیار زشت و توهین آمیز باشه .

درمورد احمدی نژاد فکر می کنم او گاهی تحت تأثیر مصرف داروهای ضد افسردگی دچار هیجان های کاذب میشه و عباراتی رو به زبون میاره که حتما شنیدید . ضمن این که فکر می کنم اگر کسی بشنوه پشت یک تریبون رسمی گفته شده : » آب رو می ریزن اون جایی که می سوزه » یا » باید بخوره بهش تا دردش بیاد » ، یا اون عبارت مربوط به گرفتن شیر از بچه ها ، و بعد  لبخند به لب شنونده بیاد ( اتفاقی که برای من افتاد )  باید در ادب شنونده شک کرد .

غم انگیزه اما فکر می کنم حکومت همچنان که تونست بسیاری از حقوق اساسی ما رو ازمون بگیره ، کار خطرناک دیگه ای هم کرده . درون هر کدوم از ما یک احمدی نژاد بی ادب ، یک اسی پر حرف یاوه گو ، یک احمد خاتمی ظالم ، یک جنتی پوسیده ، یک کاظم ببوی بی فکر  و تعداد معتنابهی موجودات مضر دیگه که به جهت رعایت ادب و مصالح دیگه از ذکر نامشون معذورم وجود داره . متاسفانه گاهی این سایه ها که اسم بردم کودتا می کنن و حکومت روحمون رو به دست می گیرن . در اون لحظاته که ادب و متانت و انصاف و عقل مون رو باد می بره و میشیم شبیه کسانی که اسم بردم و البته گاهی شبیه کسانی که جرأت نکردم اسم ببرم . همچنان که هوای پاک و آب گوارا و رأی مجاسا و خیلی چیزهای دیگه ی ما رو ازمون گرفتن ، ادب و متانت و منطق ما رو هم برده ن .

به نظرم قطار حکومت در سراشیبی سقوط افتاده ، نه نیازی به هل دادن داره ، نه دیگه میشه جلوی سقوطش رو گرفت . اما تا وقت هست باید به داد حکومت درون مون برسیم . به یک جنبش اخلاقی نیاز داریم تا لااقل از اینی که هستیم کمی بهتر شیم . رأی خودمون و خواهران و برادران شهیدمون در آینده پس گرفته میشه ، اما پس گرفتن مکارم اخلاقی از دست رفته کار بسیار سخت تریه .

پس نوشت : اینی که نوشتم در واقع یک گفتگوی درونی بود با خودم . از دست خودم و بی خردی هام و دروغ گفتن هام و خیلی چیزهای دیگه م  خسته شده م . اصلا و ابدا قصد ندارم یک جمع رو متهم کنم . فقط خواستم فکر کردنم رو با شما به اشتراک بگذارم. همین.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.